به قلم :زهرا غلامپور گیل همتا _هیچ‌گاه گمان نمی‌کردم روزی برسد که کلمات بغض کنند و در گوشه‌ای از روایت، خاموش و خانه‌نشین بمانند. هیچ‌گاه تصور نمی‌کردم دلشان نخواهد متولد شوند و بر صفحه جاری گردند. همان واژه‌هایی که همیشه برای سرزندگی و سلامتِ رهبرمان جان می‌گرفتند و روشنی می‌یافتند، امروز حق دارند که تابِ […]

به قلم :زهرا غلامپور

گیل همتا _هیچ‌گاه گمان نمی‌کردم روزی برسد که کلمات بغض کنند و در گوشه‌ای از روایت، خاموش و خانه‌نشین بمانند.
هیچ‌گاه تصور نمی‌کردم دلشان نخواهد متولد شوند و بر صفحه جاری گردند.
همان واژه‌هایی که همیشه برای سرزندگی و سلامتِ رهبرمان جان می‌گرفتند و روشنی می‌یافتند، امروز حق دارند که تابِ باورِ غمِ فراق را نداشته باشند.

چشم‌هایم را بستم؛ من باید می‌نوشتم.
پس از خدای عزیزم، آن‌که صاحب حقیقیِ کلمات است، اجازه گرفتم.

اکنون وقت آن است که همه کلمات جهان نیز جامه عزا بر تنِ متن‌های خویش کنند.
به آن‌ها بگویید آرام می‌نویسیم، اما قول نمی‌دهیم از داغِ مظلومیتِ آقای شهید، جانشان درد نگیرد.

به آن روزِ غم‌بارِ وداع با آقا که فکر می‌کنم، لحظه‌ها یک‌به‌یک از برابر چشمانم می‌گذرند؛ گویی زمان، خود ایستاده است تا مصیبت را با تمام قامتش به تماشا بگذارد.

صبحِ روزِ وداع بود؛ مشهدِ مقدس.

من نیز همچون دیگر مردم، طاقت و قرار نداشتم که تا ساعت دو بعدازظهر صبر کنم.
چند ساعت زودتر راهی شدم؛ و البته تنها من نبودم. بسیاری از مردم از شب گذشته آمده بودند.
صاحبِ این عزا، امام رضای جانمان بود و ما در پناهِ غربتِ همان صاحب‌خانه، چشم‌انتظار ایستاده بودیم.

موکب‌ها نوای مداحی پخش می‌کردند و بطری‌های آب میان مردم دست‌به‌دست می‌شد.
آخر، همه از سوزِ جگرهای خویش خبر داشتند.

در آسمانِ مشهد، پرچم‌های خون‌خواهیِ اماممان افراشته بود و باد، اندوه را بر قامت آن‌ها می‌گرداند.
از آن پرچم‌ها عکس گرفتم؛ از آن مردمِ بی‌قرار در خیابان نیز.
شاید عکس‌ها هم در چنین روزی باید فریاد بکشند و بر سرِ طاغوتِ زمانه بانگ بردارند.

کنار میدان، ماشین آتش‌نشانی را مستقر کرده بودند.
خوب اندیشیده بودند؛ حادثه که خبر نمی‌کند.
گرچه با خود می‌گفتم: شاید آتش بگیریم…
اصلاً مگر می‌شود دل‌هایی که این‌گونه در سوگ می‌سوزند، جان را نیز به آتش نکشند؟

اندکی آن‌سوتر، پیرزنی را دیدم که بر خلاف موجِ جمعیت، با تکیه بر عصایش مسیر را بازمی‌گشت.
نزدیک شدم و پرسیدم:
«مادر، چرا برمی‌گردی؟ هنوز که آقا نیامده‌اند…»

بیشتر بر عصایش تکیه داد.
در دلم گفتم شاید می‌خواهد بگوید خسته شده‌ام، آقا دیر کرده‌اند، می‌روم خانه…
اما با صدایی آمیخته به پریشانی، پرسش مرا با پرسشی دیگر پاسخ داد:
«دخترم، آقا چرا نیامد؟ می‌خواهم بروم دنبالش… شاید از آن سوی خیابان بیاید.»

گفتم:
«مادر، خسته شده‌ای… کمی بنشین. می‌آید؛ عزیزتر از جانمان می‌آید…»

اما نتوانستم مانع رفتنش شوم.
بسیاری دیگر نیز همین التهاب و دل‌آشوبی را داشتند.
می‌گفتند:
«نکند آقایمان را از مسیر دیگری ببرند…»

من نیز کمی پشت سرِ آن پیرزنِ دل‌پریشان راه افتادم.
کم نبودند عزادارانی که بی‌آنکه نوحه‌ای بخوانند، اشکِ ماتم بر گونه داشتند.
کم نبودند آنان که توانِ راه رفتن نداشتند، اما خود را به این وداع رسانده بودند.
گویی دل، آن‌جا از تن پیشی گرفته بود.

چند بار خیابان را دور زدم.
عزاداری دیدم.
به سر و سینه زدن دیدم.
اشک‌های بی‌نوحه دیدم.
حزن‌هایی دیدم که زبان نداشتند، اما از هر مرثیه‌ای رساتر بودند.

آقای ما…
تو از کِی صاحبِ این همه دل شده بودی؟
نه، بهتر است چنین بگویم:
تو صاحب‌دلِ مایی.
تو در دلِ این همه انسان خانه داری و همیشه در جانِ ما زنده‌ای.

وقت نماز که رسید، صحنه‌ای دیدم که اگر خود نمی‌دیدم، شاید باورش برایم دشوار بود.
مردم، بر آسفالتِ داغ، نماز ظهر به‌جا آوردند.
چه صفایی داشت آن سجده‌ها در میان آن همه اندوه.
الهی که مقبولِ درگاه حق افتاده باشد.

هرچه عقربه‌های ساعت به دو ظهر نزدیک‌تر می‌شد، ازدحام جمعیت نیز بیشتر می‌شد.
مردمانی زیر آفتابِ سوزان، با صورتی غبارگرفته و دل‌هایی ماتم‌زده، همچون صحرای کربلا، در انتظار رهبرِ شهیدشان ایستاده بودند.

فشارِ جمعیت لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد؛
دیگر به سختی می‌شد قدم برداشت.
بعضی‌ها از شدت گرما و ازدحام، تاب نمی‌آوردند و از حال می‌رفتند.
گل‌هایی که در دست مردم بود، همان گل‌هایی که برای گلبارانِ پیکرِ آقا آورده بودند، زیر آفتاب و فشارِ جمعیت پژمرده شده بود؛
گویی آن گل‌ها نیز پیش از رسیدن، داغدار شده بودند.

شدت ازدحام، ما را از آب‌پاشیِ دستگاه‌ها دور نگه داشته بود.
حالا دیگر خنکای مختصر را مردم با همان بطری‌های آبِ در دستشان به یکدیگر می‌رساندند.
این، تنها کاری بود که از دستشان برمی‌آمد تا کمی تاب بیاورند و از پا نیفتند.


در میان جمعیت، ناگهان همهمه‌ای برخاست:
«آقا آمد…»

ماشینِ حاملِ پیکرِ مطهر از ما فاصله داشت و ما باید خود را به آن می‌رساندیم.
دل‌ها به پیش می‌دویدند و تن‌ها، در هجوم جمعیت، به دنبالشان می‌کشیدند.

اما من تا همین‌جا که رسیدم، چشم‌هایم را گشودم.
دیگر تابِ مرورِ ادامه آن واقعه را نداشتم.
قلبم از آنچه دیده بودم درهم فشرده شده بود؛
از مردم، از تابوتِ آقایمان، از آن لحظه‌هایی که هر کدام به اندازه یک عمر، سنگین و جان‌فرسا بودند.

بهتر دیدم نفسی تازه کنم.

سرم را به سوی شیشه اتوبوس چرخاندم و چشم به کویر دوختم.
ما، همراه با گروه خبرنگار، به سمت رشت بازمی‌گردیم؛
اما یقین دارم تکه‌ای از قلممان را همان روز، در متنِ واقعه، به خاک سپردیم.
چرا که روایتِ برخی صحنه‌ها از توانِ قلم بیرون بود؛
مثل لحظه دیدار با پیکرِ مطهر…