✍️ زهرا غلامپور
همان لحظهای که از ماشین پیاده شدیم، احترام به زائران را میشد از همان چیدمان صندلیهای موکب حس کرد.
دریایی از مهر و محبت، خستگیِ ۱۵ ساعته ما را به انرژی مضاعفی برای ادامه مسیر تبدیل کرد.
روی هر میز گرد، یک فلاکس چای آماده بود تا در جان خستهمان نیرویی دوباره بدمد. چای داغ سبزوار، گلویمان را تازه کرد و خستگی را از تنمان گرفت.
چند قدم آنطرفتر، خانمی را دیدم که با دستگاه، برای بچهها پفیلا آماده میکرد و مردی را که با تمام عشق، ظرفهای غذای نذری را میان مردم تقسیم میکرد.
سرم را چرخاندم. چشمم به خانمی افتاد که پاهایش را روی صندلی دراز کرده بود. جلو رفتم.
پای راستش باندپیچی شده بود و از شکستگیاش خبر میداد.
پرسیدم:
«شما چرا اینجایید؟ با این وضعیت دیگر وظیفهای ندارید. میماندید خانه و استراحت میکردید.»
گفت: «من خادم آقای شهیدم. کدام درد پا؟ هیچ دردی دردناکتر از نبودِ آقای مظلومم نیست.»
دیگر بغضم امان نمیداد تا گفتوگو را ادامه دهم. او راست میگفت؛
آقای ما خیلی مظلوم بود.
آنطرفتر، کتریهای روی آتش با تمام توان میجوشیدند. باید هرچه زودتر آماده میشدند تا به زائران آقای شهیدمان خدمت کنند.
مردی پشت آتش ایستاده بود و چایها را آماده میکرد. جلوتر رفتم. راستش از شدت گرمای آتش و دودی که بلند شده بود، خوب نمیدیدمش.
پرسیدم: «آقا، اینجا در این گرما، پشت آتش خدمت کردن خیلی سخت است.»
نگاهی به من انداخت و گفت: «آتش که چیزی نیست؛ من حاضرم جانم را تقدیم آقای شهیدم کنم…»
بعد صورت آفتابخوردهاش را دوباره به سمت آتش سوزان منقلها برگرداند و گفت: «ما خیلی وقت است انتخاب کردهایم اینجا باشیم.»
در همین لحظه، صدایی از پشت کتریهای ردیفشده آمد. بدون آنکه مخاطب مستقیمم باشد، خودش گفت: «خانم، ما هرچه خدمت کنیم کم است… من برای آقا مجتبی اینجا هستم.»
راستش با این حاضرجوابی، نفسم در سینه حبس شد.
نگاهش کردم. محمدامین، نهایتاً ۱۶ سال داشت. دستی به صورت خیس از عرقش کشید و گفت: «جانم فدای آقا مجتبی.»
آری، او نسل جدید بود؛ نسلی که جانفدای آقا مجتبی بود و بس.
گفتم: «محمدامین، تو خیلی بزرگتر از سنت حرف میزنی.»
گفت: «چون آقای شهیدمان بزرگ بود…»
لبخندی زد و ادامه داد: «خانم، فکر نکنید من فقط اینجا هستمها؛ کار اصلی من جمع کردن آشغالهاست. الان آمدم به رفیقم کمک کنم.»
باور کنید رفیقش خیلی از خودش بزرگتر بود.
رفیقش گفت: «داغ آقا، محمدامینِ ما را خیلی زود بزرگ کرد…»
سرش را پایین انداخت و آرام ادامه داد: «و البته ما را خیلی پیرتر کرد…»
در آن موکب، میان بوی چای، دود آتش و خستگی راه، چیزی فراتر از خدمت جریان داشت؛
آنجا هرکس به زبانی عشقش را نشان میداد.
یکی با پای شکسته، یکی پشت آتش، یکی با پفیلا برای بچهها و یکی با جمع کردن زبالهها…
اما حرف دل همهشان یکی بود:
“ما برای آقا مجتبی اینجاییم.”




Saturday, 11 July , 2026