✍️گیل همتا _غلامپور هنگامی که سپیده، آرام‌آرام بر پیشانی آسمان تهران می‌نشست، ما نیز به شهر رسیده بودیم؛ خسته از راه، اما سرشار از شوق. از نخستین لحظه حرکت، دل و دیده‌مان به یک قبله دوخته شده بود: اینکه خود را به نماز بر پیکر شهید برسانیم؛ به آن وعده‌گاه وداع؛ به آن میعادگاهی که […]

✍️گیل همتا _غلامپور

هنگامی که سپیده، آرام‌آرام بر پیشانی آسمان تهران می‌نشست، ما نیز به شهر رسیده بودیم؛ خسته از راه، اما سرشار از شوق. از نخستین لحظه حرکت، دل و دیده‌مان به یک قبله دوخته شده بود:
اینکه خود را به نماز بر پیکر شهید برسانیم؛
به آن وعده‌گاه وداع؛
به آن میعادگاهی که قرار بود تاریخ، اندوه و شکوه را در کنار هم به تماشا بنشیند.

اسکان ما در یکی از مساجد حوالی صادقیه بود. تن‌ها از رنج سفر فرسوده بود، اما جان‌ها را تاب درنگ نبود. وضو گرفتیم؛ نه فقط برای نماز، که برای ورود به ساحت وداع. آب بر صورت زدیم، گویی می‌خواستیم غبار راه را از چهره بزداییم و با دلی پاک‌تر در آن مجلس حضور یابیم.
آنگاه شتابان راهی مترو شدیم. با خود حساب کرده بودیم که هنوز تا ساعت هشت، زمانی باقی است و امید داشتیم که برسیم؛ امید داشتیم در آن بدرقه عظیم، ذره‌ای از حضور خویش را نثار کنیم.

قدم‌ها تند بود و نگاه‌ها بی‌قرار. چشم‌ها بر خطوط درهمِ نقشه مترو می‌دوید و لب‌ها بی‌وقفه یک نام را تکرار می‌کرد:
«مصلی… راه مصلی از کدام سوست؟»

و مگر آن روز، تهران مقصدی جز «مصلی» داشت؟
گویی شهر، یکپارچه در هیئتِ کاروانی عظیم درآمده بود و هر خیابان و هر ایستگاه، رگ و پی‌ای بود که به قلبی واحد منتهی می‌شد.
پیر و جوان، زن و مرد، همه در حرکت بودند؛
همه را شوقی مشترک به پیش می‌راند؛
شوق آنکه در بدرقه مردی حاضر باشند که نامش از مرز زمان گذشته و در جان مردم خانه کرده بود.

در میانه همهمه جمعیت، ناگهان صدای راهبر مترو از بلندگو برخاست:
«ایستگاه بعدی به دلیل ازدحام جمعیت توقف نخواهد داشت.»

این جمله یک بار بر فضا ننشست؛ بارها تکرار شد، و هر بار چون موجی سرد، بر دل‌های گرمِ امیدوار ما فرود آمد.
اندک‌اندک حقیقت، سیمای خود را آشکار می‌کرد.
انبوه جمعیت، محدودیت مسیر، ایستگاه‌های بسته و راه‌های نیمه‌مسدود، همه دست به دست هم داده بودند تا فاصله ما با مقصد، نه در کیلومتر، که در حسرت سنجیده شود.

در همان هنگامه، پیرمردی در گوشه واگن، با صدایی آرام، اما استوار، تکبیر گفت:
«الله‌اکبر… الله‌اکبر…»

و چه زود، این نغمه از یک صدا به صدای جمع بدل شد.
واگن مترو دیگر واگن نبود؛
میدانی شده بود از حضور، از عهد، از اشک و ایمان.
ذکرها در فضا پیچید، بغض‌ها در گلو نشست، چشم‌ها بارانی شد و دل‌ها یک‌صدا گواهی دادند که برای چه آمده‌ایم و دل در گرو کدام راه نهاده‌ایم.

آری، ما خون‌خواهان حسینِ زمانه خویش بودیم.
آمده بودیم تا بگوییم پرچمی که او بر دوش داشت، بر زمین نخواهد ماند؛
آمده بودیم تا بگوییم اگرچه پیکرها ممکن است از میان ما بروند، راه‌ها نمی‌میرند؛
و اگر ما از صف نماز بازبمانیم، از صف وفاداری بازنخواهیم ماند.

اما ایستگاه بعدی نیز بسته بود.

دل‌ها میان بیم و امید در رفت‌وآمد بود.
ناگهان کسی در میان جمعیت بانگ زد:
«از ایستگاه بعدی برویم؛ من راه را می‌دانم.»

و جمعیت، همچون رودی عظیم، به حرکت درآمد؛
از این راهرو به آن راهرو، از این پله به آن پله، در جست‌وجوی مسیری که شاید زودتر ما را به آن وعده‌گاه برساند.
هرکس چشم به گام پیشِ روی خود داشت و دل در پی مقصد می‌دوید.
ازدحام چنان بود که دیگر نه شتاب، که صبوری، شرط عبور شده بود.
کسی نمی‌توانست پله‌ها را دوتا یکی بالا برود؛
کسی نمی‌توانست دیگری را کنار بزند؛
در آن خیل فشرده، تنها راه، آرام رفتن بود تا حرمت جان مردم، پاس داشته شود.

در این میان، صدای مأمور ایستگاه از بلندگو برخاست:
«مردم عزیز، سلامتی شما برای ما مهم است. نماز به پایان رسیده است. عجله نکنید؛ شتاب شما تنها باعث آسیب به خودتان می‌شود.»

نماز به پایان رسیده است…

همین چند واژه، چنان بود که گویی دستی آرام، اما سنگین، بر سینه‌مان نهاده باشند.
چیزی در درونمان فرو ریخت.
تمام آن شتاب، آن امید، آن تصور شیرینِ رسیدن، ناگهان در برابر این خبر ایستاد و در سکوتی تلخ شکست.

صبور باش، ای دل… صبور باش.

آری، شاید در آن لحظه هر یک از ما می‌خواست بدود؛
می‌خواست راهی بگشاید، فاصله‌ای بدرد، خود را به هر صورت ممکن برساند.
شاید دلش می‌خواست حتی سینه‌خیز برود تا از آن قافله واپس نماند.
اما آنجا، میدان صبر بود.
آنجا باید نماز دیگری خوانده می‌شد؛
نماز شکیبایی، نماز رضا، نماز دلی که با حسرت می‌سوزد و با این همه، حرمت جمع را نمی‌شکند.

الصلاة… الصلاة…

تاریخ باید بداند که همه حماسه‌ها در قاب دوربین‌ها نمی‌گنجند.
بسیاری از دلدادگان، بسیاری از خون‌خواهان امام، در تصویرهای جهان جا نماندند، اما در حقیقتِ آن روز حضوری تمام‌عیار داشتند.

رسانه‌ها آنان را که به صحن رسیده بودند، نشان دادند؛
آن‌ها را که در صفوف نماز ایستادند و بدرقه را از نزدیک زیستند.
اما حماسه، تنها در متنِ میدان نبود؛
در زیرزمین‌های تهران نیز حماسه‌ای دیگر در جریان بود.

در راهروهای مترو، در ایستگاه‌های بسته، بر پله‌های مملو از جمعیت، مردمانی بودند که نرسیدند، اما شأن حضور را پاس داشتند.
آنان بر دل‌های خسته خویش، حماسه صبر نگاشتند؛
نه فشاری آوردند، نه حرمت صف را شکستند، نه سلامت دیگران را فدای بی‌تابی خویش کردند.
ایستادند، آرام رفتند، بغض فرو خوردند و اشک پنهان کردند؛
تا مویی از سر کسی کم نشود، تا خونی از دماغی نریزد، تا آن وداع عظیم، با تلخی حادثه‌ای کوچک درنیامیزد.
این، خود شکلی دیگر از حضور بود؛
حضوری خاموش، اما باصلابت؛
بی‌تصویر، اما ماندگار.

آن روز، متروی تهران فقط خبر از نرسیدن نمی‌داد؛
خبر از مردمانی می‌داد که حتی در نرسیدن نیز، حماسه می‌آفریدند.
مردمانی که اگر از نماز جا ماندند، از ادب و شعور و وفاداری جا نماندند.
مردمانی که نشان دادند گاهی عظمت یک ملت، نه فقط در رسیدن، که در چگونه نرسیدن نیز آشکار می‌شود.

سرانجام، هنگامی که نور خورشید بر چشم‌هایمان نشست، دانستیم که به خیابان‌های اطراف مصلی رسیده‌ایم.
روشنایی بر شهر گسترده بود، اما در دل ما، غباری از حسرت نشسته بود که با هیچ آفتابی کنار نمی‌رفت.

راه به دو سویه تقسیم شده بود:
سویی، مردمان خوش‌سعادتی که نماز را بر پیکر شهید خوانده بودند و اکنون سبکبار، در راه بازگشت بودند؛
و سوی دیگر…
آه، سوی دیگر.

مردمانی که اکنون اگرچه مجال دویدن داشتند، اما دیگر رمقی برای دویدن در جانشان نمانده بود.
آرام می‌رفتند؛ خاموش، سنگین، بی‌آنکه مقصدی جز پیشِ رو داشته باشند.
گویی تن‌ها در حرکت بود و دل‌ها همان‌جا، پشتِ درهای نرسیده، جا مانده بود.

نرسیدیم.

ما به نماز نرسیدیم.
به صفوف به‌هم‌فشرده عاشقان نرسیدیم.
به آن لحظه که تاریخ، با اشک و شکوه بر آن شهادت می‌دهد، نرسیدیم.
به درهای گشوده مصلی نرسیدیم.

و چه آتشی دارد این نرسیدن، هنگامی که همه راه را با اشتیاق آمده باشی.
چه سنگین است این حسرت، آنگاه که تنها چند ایستگاه، چند راهرو، چند قدم، تو را از آرزو جدا کرده باشد.
چه جان‌سوز است آن لحظه که بدانی فاصله‌ات با مقصد، بسیار نبود، اما تقدیر، سهم دیگری از این روز برایت رقم زده است.

شاید باید آتش این نرسیدن را با جرعه‌ای شربت خنک از موکب‌ها فرو می‌نشاندیم؛
شاید باید همان‌جا، در میانه جمعیت، می‌ایستادیم و از دور سلام می‌دادیم؛
شاید گاهی سهم انسان از یک واقعه بزرگ، حضور در متن ماجرا نیست، بلکه سوختن در حاشیه آن است؛
سوختنی که اگرچه دیده نمی‌شود، اما در دفتر روزگار ثبت خواهد شد.

من نیز در گوشه‌ای از جمعیت ایستادم و به چهره‌ها چشم دوختم.
چهره‌ها خسته بود، اما شکسته نه؛
چشم‌ها نمناک بود، اما خاموش نه؛
گام‌ها کند بود، اما از معنا تهی نه.
آنجا مردمی را می‌دیدی که با همه خستگی، هنوز استوار بودند.

در سیمای هر یک، روایتی نهفته بود:
روایت مردی که از شهری دور آمده بود تا ادای دِین کند؛
روایت مادری که کودک در آغوش، دلش می‌خواست خود را به صف نماز برساند؛
روایت پیرمردی که توان دویدن نداشت، اما دلش از همه پیش‌تر رفته بود؛
روایت جوانی که فقط آمده بود بگوید این راه، هنوز رهرو دارد.

آن روز دانستم که حماسه، همواره آن‌جا نیست که دوربین‌ها می‌ایستند.
گاه حماسه در نرسیدن است؛
در صبر کردن، در مراقبت از دیگری، در فرو خوردن بغض، در ادامه دادن با دلی شکسته.
گاه سهم تو از یک وداع بزرگ، اشکی خاموش است و قدم‌هایی آهسته که در ازدحام متروی خسته تهران گم می‌شود؛
اما همین گم‌شدن، خود نوعی گواهی است؛
گواهی بر وفاداری، بر شعور، بر ایستادگی.

ما نرسیدیم،
اما نرسیدن ما نیز بخشی از آن روایت شد.
روایت مردمانی که در دشواری راه ماندند، اما از اصل راه بازنگشتند.
روایت دل‌هایی که خسته شدند، اما فرو نریختند.
روایت مردمی که شاید به نماز نرسیدند، اما به عهدشان رسیدند.

این حماسه هنوز ادامه دارد؛
حتی اگر سهم تو، جا ماندن در دلِ متروی خسته تهران باشد.
حتی اگر تنها توشه‌ات از آن وداع، سلامی از دور و اشکی پنهان باشد.
حتی اگر به صف نماز نرسیده باشی، اما دلت تا واپسین لحظه در همان مسیر تپیده باشد.
آری؛
ما خسته بودیم،
اما استوار ماندیم.

و حالا باید قلم به دست می‌گرفتیم و رسالت رسانه‌ای خود را ادامه می دادیم، باید از اقتدار ملت مبعوث شده می‌نوشتم تا تاریخ را با اراده پولادین پرورش یافتگان مکتب امام خامنه‌ای شهید متحیر کنیم و راویِ‌ حضور و وداع مردم دلسوخته اما مقاوم با امام شهید در مصلی تهران و صدای اقتدار این ملت مقتدر از قرارگاه رسانه‌ای سردار شهید نائینی رشت برای همه جهان می‌شدیم و اینجا بود که به عشق آقای‌مان به قلم قسم یاد کردیم و از این عشق ماندگار برای ثبت در تاریخ نوشتیم.‌‌.‌.!